Tuesday, January 03, 2006

خلوت تنهايي

خلوت تنهاییم را بسته بگذارید
که گر بازش کنید عطرش
همه دنیای پر غوغایتان را
پر ز رخوتهای بی مفهوم خواهد کرد
صدای زوزه بگشودن دربش
چونان نوحه ای از درد و اندوهم
تمام قلبتان افسرده و مغموم خواهد کرد
مرا در خلوت تنهاییم تنها رها سازید
وگرنه مانده وجدانتان
کردارتان را تا ابد محکوم خواهد کرد

درد دل

تاريكي دوران مرا فرا گرفته
خسته و فرسوده از زمان
به دنبال خلوتي ميگردم
تا زخم هاي دلم را وارسي كنم
بوي تعفن آنها نفسم را گرفته
من رهايي را ميجويم
نه مهلت التيام و درمان
آه كه چقدر تلخم
چقدر افسرده و مايوس
مرارت حيات در رگهايم جا گرفته
و من اسير دست اندوه...
تنها و بي امان

بافته از غم

رشته های غمم را
شعر میبافم
چه کس آیا
با این بافته تیره و ژنده
در عزای شادیها
شریک خواهد شد؟
من همچنان تلخم...

امشب گريستم

امشب گريستم
نه از درد تنهايي
و نه از دلتنگي تو
بلكه بخاطر آن پيرزن عليل
كه براي رسيدن به بيمارستاني
پنجاه متر آنطرف تر
با زباني گنگ به راننده التماس ميكرد
و بخاطر آن راننده
كه از بيم نا امني
شقاوت را برگزيد
و بخاطر من
كه چون مترسكي بي اختيار
تنها نظاره گر بودم ...

درد بي هنگام

مهلت دیدار ممکن نیست
فرصت عشق مرا درد تو پایان داد
سیل اشکت اشتیاق بوسه را
از عمق قلبم شست
لرزش اندام تو از خشم و از نفرت
فضای خالی آغوش منرا که
تمنای تنت را داشت
چنان ناکام و در حسرت
رها کرد و تمنای دگر را جست
آه از این درد بی هنگام...

شنبه روز بدي بود

"شنبه روز بدی بود"
در پی جمعه پر سعی تباه
ناشی از رفتن از چاله به چاه
حاکی از آخر راه
و افق تیره و تاریک و سیاه
و من رانده ز ما
در دریغ و بغض و آه
و توی نافی ما
سرخوش از بزم سپاه!!!
(شنبه 28 خرداد 1384)

خواستن يا دوست داشتن

بین خواستن و دوست داشتن
تفاوت یک من است
من مقصد خواستن است
و دوست داشتن
از من پلی می سازد
برای رسیدن به تو
حال تو خود قضاوت کن
که دوست دارد؟
و که می خواهد
دیگری را ؟....

ثانيه هاي اكنون

چه احمقانه
ثانیه های اکنون را
در معرض شمارش
عقربه سرخ میگذارم.

Tuesday, November 01, 2005

سرآغاز

در دل پاییزی ترین روز یک سال تشنه تحول
از میان عفونت نیش یک عقرب
بر تن گربه ای سیاه
موجودی پا به سرزمین تنهائیها گذاشت
و پادشاهی این سرزمین به او بخشیده شد
او ....
تنهاترین مرد بود